فضل الله روزبهان خنجى اصفهانى

58

تاريخ عالم آراى امينى ( فارسى )

هر آن كس كه در پيش او سركشد * به نخوت و گر گردنى بركشد به بازوى مردى بِبُرم سرش * به خاكِ دژم افگنم افسرش چون نهضت همايون بر حسب امر سلطان به صوب ديار بكر مقرّر شد ، انديشهء امير مشار اليه مصروف تهيّهء اسباب و جمع لشكر گشت تا به كوششهاى مردانهء آن يگانهء حقّ در مركز خود قرار يافت و خورشيد اوج اقبال بر [ سرير ] « 1 » خلافت و جلال استقرار يافت ؛ مدّت دوازده سال كه خلق عالم در ظلال سعادت اقبال حضرت اعلى ، مرفّه الحال و فارغ البال بودند . لحظه‌اى بحر كوه حضرت امير از موج خيز شمشير نياسود ؛ گاه در مازندران بر مخالفان همچون ژنده شير درّان ، شمشير انتقام آخته و گاه در بلاد گيل مركب شوكت ايشان را در گل عذاب و بيل انداخته . روزى در ساحل فرات ، شربت آب تيغ به حلق لشكر چركس چشانيده و روز اقبال مصريان را به شام ادبار و نكال رسانيده ، ديگر روز دربند خزر و دامن البرز كوه صدمت سپاه صوفيان را همچو پشم گردانيده و از يمين و يسار و خلف و قدّام به گوش آن گروه لئام از صدمات گرز و صمصام ، ذكر چهار ضرب شنوانيده ، هنگامى كه سوار اجل موعود بر ساحت وجود حضرت اعلى [ تاخت ] « 2 » و [ سيل ] « 3 » حوادث و بلا بنياد سراى عافيت بر [ انداخت « 4 » ] ؛ به واسطهء غيبت امير ، همگنان را رأى و تدبير در عقدهء تشوير ماند و موج خيز فتنه استيلا يافت . و چون انديشهء امور سلطنت نه بر مجرى قوانين دانايى و مملكت آرايى سمت وقوع پذيرفت ، در ميان امرا و لشكر شرر شرّ افروختن گرفت و اقداح امانى كلّ عاد و باغ « 5 » ، چون لالهء حمرا در قراباغ از بادهء اميد سلطنت پر شد ، بازار اجل تيز و تيغ تيز قضا خون ريز گشت ، از طرفى پادشاهزاده همچو تير گلو در دهن زه كمان نهاده و از طرفى ديگر ، ديگرى را نيش تيغ حَبْلِ الْوَرِيدِ [ 50 / 16 ] گشاده بود ، گويى در دشت قراباغ ، گفتهء شاعر موافق واقع بوده .

--> ( 1 ) . P : سر ( 2 ) . P : تافت ( 3 ) . P : سبيل ( 4 ) . P : انداخته ( 5 ) . اشاره دارد به آيهء 173 سورهء بقره ( 2 ) .